![]() |
![]() |
|
| بشنو از دل چون حکایت می کند |
|
سلام،اینا دست نوشته های چندوقت قبلمه (حتی بعضی هاش مال سال 83 است)تا اینکه تصمیم گرفتم یه وبلاگ بسازم ویادداشتهامو واردش کنم اصلا وبلاگ هنری یا ادبی نیس چون که نه هنرشو دارم نه حوصله شو فقط حرفای زمان دلتنگی و گاهی اعصاب خوردی شاید به نظر شما مضحک بیاد اما خوشحال می شم اگه حرف دلتون رو بزنید... نمی دانم از کجا شروع کنم ازچشمهای جادويی ات،ازعشق آتشينت ويا زبان شیرینت ... فقط می دانم چشمهايت جادو می کنند همانگونه که من را طلسم واسير نگاه خودکردی من زنجيرنگاهت را که به نگاهم زدی ومرا زندانی چشمهايت کردی را دوست دارم چه زيباست درحصاری که خودرا محصور وزندانی تواحساس کنم وآن لحظه است که مفهوم آزادی رادرک می کنم.. تصمیم گرفتم عشقم دربرابرباران خطرات ايزوگام کنم تا حتی يک قطره ازآن باران نيز نفوذ نکندزيرا من بدون عشقم زنده نمی مانم زيراتو تنها بهانه برای نفس کشيدنمی تنها به یاد تو قلبم می تپد تنها به خاطر نگاه توست که می بينم تنها برای زمزمه های توست که می شنوم وتنها به خاطرتوست که زندگی می کنم... زندگی را درپرتو نگاه تو می خواهم زمانی که خورشيد مهرت تنهايی ام راحرارت داده ودستانم گرمی وجودت رااحساس کنندوهنگامی که گوشهايم زمزمه های دلنشينت را می شنوند آرامش عجيبی برمن حاکم می شود که با رفتنت آرامش ديرينه تبديل به اظطراب وپريشان حالی می شود اما پريشان عشق بودن رادوست دارم البته آرامش رابيشتردوست دارم واين آرامش تنها وتنها درکنارتوميسر می شود. وقتی نگاهت را با نگاهم درمی آميزی آرامشی درچشمهای توست که قدرت توصيف همه ی زيبايي های آن را ندارم آری چشمانت زيباست زيباترازطلوع روح بخش خورشيدوزيباترازمرواريدهائی که درون سينه صدف خودنمایی می کنند. دوست دارم تمام دلبری های تورا توصيف کنم اما حيف که قادربه توصيف حقيقی آنها نيستم.خيره شدن چشمهای طلسم کننده ات به چشمانم باعث رشته ای بين ما شدبه نام رشته محبت که سعی می کنم این رشته بين ما مستحکم بماند با اين که مدتها چشمهای زيبايت رانديده بودم اما هنوز طرز نگاهت را به ياددارم وخيره شدنت به چشمهايم ازذهنم پاک نشده ونخواهدشد چون می دانم عشق ازبين رفتنی نيست. وقتی به خود آمدم که ديدم عاشق چشمها ونگاهت شده ام راست می گويند که عشق يک بيماری است که ازطريق چشم وارد می شوداين حرف را صددرصد قبول دارم.آری وقتی به حال خود بازگشتم ديدم ديوانه وشيدای چشمهای درخشانت گشته ام چشمانی که غرق ازعشق بودندنگاهت فرياد عشق ودوستی راسرمی داد من صادقانه اعتراف می کنم که چشمهايت مرامجنون کرده ومن ازنگاه تو عشق را می خوانم اما نمی دانم تصورت ازنگاه من چيست خيلی دلم می خواهد بدانم تو ازنگاه من چه می خوانی اما افسوس که هيچ وقت به زبان نياوردی البته عشق گفتنی نيست وقتی نگه به نگه آشنا بيفتد خودش گواه عشق است نمی دانم عشق را باور داری يا نه اما عشق را باورکن وزندگی را درياب هرآن طور که می خواهی چرخ گردون زندگی را دردست بگير وبه دلخواه خود به هرطرفی که می خواهی بچرخان اما سعی کن اول فکرکنی البته در همه کارها فکر حرف اول را می زند. قلبم مالامال ازعشق توست آنقدرعشقت دردرونم شعله وراست که می ترسم بسوزم اما احتياط شرط عقل است ومن احتياط می کنم که نسوزم فقط گرم شوم وازگرمای وجودت لذت ببرم آه چقدرخوب بود اگرتودرکنارم بودی کاش بودی وبا من همدردی می کردی کاش حرفهای دلنشينت که باعث آرامش درونم است را می شنيدم کاش ازنجوای درونت خبرداشتم تا دل عاشقم کمی آرام بگيرد کاش خداوند توراهيچ وقت ازمن نگيرد تا من بی کس نشوم (به قول شکیلا:ای که تويي همه کسم بی تو می گيره نفسم) امروز ازرازدلت آگاه گشتم ودريافتم که تو نيز چون من عاشقی من عاشق تو وتوعاشق من، اکنون می دانم که توازنگاه من عشق را خواندی وقلبت لبريز ازشعله ی عشق است اماباز می گويم آتش عشقت را تند مکن چون ممکن است اول خودت دوم مرا بسوزانی شايد اطرافيانی که گرد عشق ما جمع شده اند نيز بسوزند...سوختن اصلا جالب نيست پس فقط وفقط ازگرمای عشقت بهره می گيرم عشقی که می دانم نسبت به من است وهمچنين می دانم که عشقی پاک وحقيقی است... تا وقتی که من صدای دلنشينت را می شنوم هيچ ملالی نيست اما همين که زمزمه های عاشقانه ات روبه اتمام است دلشوره ای عجيب سرتا پايم را می گيرد هرگاه که به ناگاه به تو فکر می کنم اضطرابی وصف نا پذير تمام وجودم را فرا می گيرد اين اضطراب لذت بخش است اما آرامش را بيشتر دوست دارم دوست دارم با آرامشی غرق در افکار عشق تو ووجود نازنين تو به خواب روم اما بيداری ديگر عادت من است ازبس به تو و شیرین زبانی هایت فکر کرده ام خواب ديگر کسب اجازه نمی کند وهرگز به سراغم نمی آيد هيچ آرزوی بزرگی جز ديدن تورا ندارم دلم می خواهد فقط يکبارديگر چشمهای جادويي ات را نظاره کنم می دانم که اگريکبار ديگردو چراغ روشنت را ببينم رشته محبت بين ما مستحکم ترخواهد شد چشمهايی که به محض برخورد با چشمهای من دل را طلسم می کنند چشمهای تو آتشی به جانم انداخت به نام عشق تو مرا اسير نگاه خود کرده ای وبی پروا فرياد عشق را سر می دهی من نیز با تو همصدا می شوم.اکنون که ازاحساس تو نسبت به خويش آگاهم درپوست خود نمی گنجم من به آسانی با قلبت رابطه برقرارکردم همانگونه که قلب تو ستاره ی قلب مرا گرفت شايد يکی دو دفعه اشغال بوده يا جواب نمی داده اما بالاخره برای بارسوم ندای قلبت به قلبم رسيد وحکايت عشق را تعريف کرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط اهل دل |
|
|
صفحه نخست ايميل آرشیو |
دختری از جنس شیشه با همون شکنندگی با قلبی به همون ظرافت که اینجا داره حرفهای دلتنگیشو می گه شما هم اگه لحظه هاتون ابری شد حرفای دلتون رو اینجا بزنید
|
| همسایه ها |
|
زمزمه های دلتنگی ترفندهای توپ کامپیوتروموبایل دیوونه عشق همسایه ها |
|
RSS
|